تبليغاتX
چرا افکار در جای خودش نیست
  • دگر چیزی ندارم( )

  • گریه های بی قراری را به ماه دادیم

    اشک های بی یاری را به یار

    خنده های بی رمق , دست های خسته

    چشم ها را نیز در فراق دادیم 

     

     

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • گره ها زده اند برگردن( )

  • زندگی بند ها گره زده به جنبش مردم

    به لولیدن آدم ها

    به کشیدن اشکال و سرمای درون

    گره زده ایم چشم را به فرع زندگی

    به لایه لایه شدن یخ های ذهن

    سالهاست که زنده ایم

    اما

    دور ماندیم - دورمان کردند

    گِل اول چه گِلی بود و از کجا

    که چنین شد انتها

     

    هزاران سال رفت و

     ما و من و تو

    چه شد؟

    رواج زندگی این چنین

    حرفی نیست

    دستمان بسته است

    چه شد ؟

    که وطن در درد است درد فارغ شدن

    که وطن در وهم است وهم تجدید دوباره

            وطن ما در فقر است فقر ایمان

    فقرمان اینجاست همینجا کنارم - کنارت

    نمی بینی؟

    به جز دردم به جز دردش

    چه می بینی ؟

     

     همه خاموش اند

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • خستگی ها( )

  • خسته ام

    خسته ام از این همه درد

     خسته ام از این همه بازی

     خسته ام با این که هنوز باقیست تا پایان

    شاید همین پایان من باشد

     

    اما هنوز پُرم از تمنا

    پُرم از خواهش

    با تمام وجود با تمام خستگی ها

    بوی دریا رو تمنا می کنم

    بوی باران رو تمنا می کنم

    هنوز زنده هستم

    هنوز می خوام زندگی کنم

    با تمام وجود

    با تمام خستگی ها

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • انفلانزای مجنون( )

  • فاصله ها را حفظ کنید دیوار ها را طولانی تر و بلندتر بسازید . مرض سختیست می گویند واگیر دارد گوش و چشممان را ببندیم چه بهتر ,که نگاه به هر فرعی موجب ابتلاست.ابتلا به مرض جنون عشق که نامش انفلانزای مجنون است. وقتی می اید همه گرفتارش می شوند ما همه محکومیم به گرفتن انفلانزایی که مجنون گرفت.

    پ . ن :چند روزی حالم خوب نیست فکر کنم انفلانزاست.

    پ . ن : وقتی چیزی برای گفتن نداشته باشی به چرت و پرت رو می آری.

     

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • پولتیک2( )

  •  

     

      قدرت مقبولیت می آورد.

                          محمدحبیبی

     

     

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • پولتیک( )

  •  

    در سیاست خوب و بد معنا ندارد . شما طرفدار هر گروه و حزب و دسته ای که هستی آن گروه خوب و طرف مقابل شما بد است.

                                                     محمدحبیبی

     

     

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • ...( )

  • آن روز دلت نصیب دیگری شد

     

    شاید نبرد - خبر پرنده از من

    شاید نکند - اثر ترانه ی من

    شاید نشود- پروانه راضی

     

     

    با توام هر لحظه خواهی

    با تو ام هر لحظه گویی

    با تو ام گر تو تنها شدی

    با تو ام گر به دریا شدی

     

     

    می خواهمت گر چه مهتابی نباشم

     

     

    من پرنده ام تو آسمان

    پروانه ام تو شمعم

    من قطره ام تو دریا

    آواره ام تو سامانم

    من زندانیم تو زندانبان

    پیمانه ام تو لب گیر جانم

     

    پ . ن :هیچ ربطی به هم ندارن


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • خال هندو (مستتر)( )

  • تقدیم به مهندس

     

    چه دارم من سمرقند و بخارا ؟

    چه بخشم من همین ها را؟

    به یاد شیخ صنعانم که بخشم من همه چیزم

    اگر بودی به جای من چه می بخشیدی از این من ؟

    چه می بخشی سر و پا را ؟

    چه می بخشی تن و جان را ؟

    که من پیشتر فرستادم همه تن را همه جان را

    نیارزیدند

    که او از من همین خواسته ((دلم)) را

    خوشا ای یار که من دارم چنین چیزی

    که او هرگز نبخشیده به هر بی سر و پا چنین چیزی

    هم او که بهترینم داد

    همان بهتر به او دادم

    چون دل به او دادم - سر افرازم مرا شادی ست

     

    سر بزنید


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • خیال( )

  • آرزوهای ما
    شاید همه یکی باشد
    آرزوی من آرزوی تو باشد


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • منتظر( )

  • چشمانم را بسته ام در انتظار عبور تو

    روشنایی ی که تنهایی ام را از من می گیرد

    و تاریکیه دوستانم را برای عبور از تفاوت ها از من می گیرد

    در انتظار تو ام

    در چین و چروک دستانم هنوز خاطراتت موج می زند

    خواهان لحظه ای هستم که فصل را تقدیم ات کنم

    تقدیم کنم تا افکار سرد و پریشانم به خواب روند

    می خندم تا نابودی بی تو بودن را جشن بگیرم

    مهمانی میدهم- برای وصله زدن پیرهن آرزویم

    می آیی

    آنان برای من می آیند

    شاید تا دیروز عطش ماهیم را نمی فهمیدند

    که روز مبادا را برایم تجسم کرده اند

    روزی شادیه زندانم را برای رسیدن به تو - برای با تو بودن هدیه میدهم

    تا برق چشمانت را از یاد نبرم

    و آرام حرف دلم را زده باشم - آرام فقط برای تو

    شادی با تو بودن را تجسم کنم که تو بهترین آرزویی

    آرزوهایم را همه تسلیم تو کنم

            تنها کمی از عشقت را صدقه بده

    دعا میکنم برای تبریک پروانه ها

    دعا می کنم برای احساس سنگ ها

    من هنوز چشم به در دوخته ام


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • گفتگوی منو امین( )

  • خب آره

    منظورت چی بود [خنده] که اون نظر رو دادی

    ؟؟
    بزار فکر کنم
    آها
    یادم اومد [نیشخند]
    خیلی خوبه
    از اولم می دونستم منظورت چی بود

    ((خوب دیگه ادم از بی کاری یه فکرایی می افته تو سرش ))
    از این جمله من می تونی هزار تا استنباط کنی
    هم در مورد نظرت هم در مورد پست جدیدت و هم در مورد پست 25

     

    همش رو توی یه گنجه بزار بعد نگاه کن ببین چی فکر می کنم راستی اصلا مهم نیست چی فکر می کنم

    اصلا مهم نیست که دیگران درمورد فکر من چی فکر می کنن اصلا مهم نیست که من در مورد فکر تو چی فکر می کنم

    مهم اینه که فکر می کنم مهم اینه که فکر می کنی
    (( راستی اصلا چیز مهمی نیست که فکر می کنم و فکر می کنی ))
     چون اصلا چیز مهم وجود نداره
    کــــــــــــــــلاَ


    فقط خوش باشیم که فکر می کنیم که فکر مون اصلا به درد نمی خوره
    (( هر چیزی رو که گفتم ایمان قلبی دارم بهش))

     

     

    خب حالا از پایین به بالا بخونید


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • وقتی واژه ها رو درد کنی حتما باهات دوست می شن( )

  • مرگ - غم - بلا

    چه واژه های غریبی

    مرگ را  قبل از خواب هر شب دعا می کنم

    غم را قبل از چای - هر صبح سر می کشم

    و بلا که مهر شده بر پیشانیم

    چه دوستان خوبی

    همیشه با من هستن


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • ...( )

  • پرسید اون چیه اون بالا ؟گفتم : خوب ماهه. گفت چه بی احساس به تو هم میگن عاشق. از دیشب تا حالا ندیدمش

     

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • تبعید( )

  • لحظه آخر

    چشمم بر دهان همه

    نگاه می کنم آیا مادرم هنوز تسبیح می شمرد

    در زیر لب چه ضمضمه می کرد

    نفرین یا دعا

    بوی نفرت انگیز جدایی

    و چه تلخ

    ماشین دور می شود و نگاهم به اشک مادرم است

    به تکان دستی مبتلا

    و اندوه من

    از پیچ کوچه می گذریم

    و تمام خاطرات هم می گذرند

    سینه ام گُر می گیرد و آهی که می سوزاند گلویم را

    همسفرانم مبهوت

     

     چیزی نمانده تا وصال

    عمری در پی کیش خود

    و ما ندانستیم.

    در لحظه اخر  فریاد می کشم تا گوش جهانی کر شود

    جهانی که لال بود -کور بود -  

    که من یافتم انچه یافت نمی شد

     

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • مهر و امضاء( )

  • امروز به مُهری مقبول

    امروز به امضایی سرشناس

    و امروز هر آن چه فکر می کنی هرز است

    آه... خاطرمان آشفته نسازیم

    که مهر ها و امضاها متبرک کرده اند بر تیغ

    جلاد تیغت را فرود آور


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • شکر( )

  • در خط خطی های ذهنش

    نقشی زده از مهر

    هنوز سایه روشنش مانده

    سفید و سیاه

    و چه رنگ های زیبایی

    تنها دفتر خاطرات می دانست

    که او هرگز فراموش نشده


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • شاهد من( )

  • آزار مده مرا مگر نمی بینی

    غم افزون شده ی اکنونم

    و آرزوی گمشده ی دیروزمان

    در پردهای مبهم امروز

    که ترانه ها سرداده و پنهان است

    توهمی شده سخت - کابوسی شده وحشتناک

     

    امید محالم

    اشکها ریخته ام در خلوت

    نرسی به من تو امروز

    زنده در گور شوم شاید


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • آمدنش زیبا تره( )

  • در ترجمه ای از عشق خواندم

    ...

    آنها غروب جمعه به دیدار خاموشی خورشید می روند

    چه بیهوده

    اخر مگر طلوعش را ندیده اند؟

    آمدنش که زیبا تر است

     

     

    فاجعه اینجاست که ما فکر می کنیم همه چیز رو میدونیم و همه چیز رو می فهمیم.

    اما اشتباه می کنیم

    این اشتباه همیشگی منه

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • تو گفتی باز هم بنویس( )

  • تو گفتی باز هم بنویس

    من نوشتمو از جبر زمانه گفتم

    من گفتمو از دوری آزادی گفتم

    من خواستم که بهترین را نوشته باشم

    پرسیدم

    چه طور بود ؟

    تو گفتی باز هم بنویس

    من نوشتمو

    از پوچی گفتم- از این که چرا انسان در این زندگی دفن شده

    پرسیدم ؟

    تو با لبخند گفتی

    باز هم بنویس

    من نوشتم از روزگار غدار

     از جنگ و از صلح

    از گفتگوی امروزی شیرین و فرهاد

    از ظلم زمانه

    پرسیدم

    تو گفتی باز هم بنویس

    و من باز نوشتم

    دگر مگر در  ذهنم

    چقدر فاصله برای بوییدن گل وجود داشت

    طعم تلخ آزادی را چقدر می توانستم تحمل کنم

    از غمم گفتم - از این که نمی توانم

    با اشک و آه با ناله و فغان ...

    تو گفتی باز هم بنویس

    من نوشتمو

    آخر

    چرا از من نمی پرسی آمدن کبوتر توهم چه وقت است

    در چین و چروک زنگ زده ی افکارم

    باید از دوری ماهی های نقاشی شده ی تو بگویم

    یا از درد رنگ پریده ی پیچ خوردگی آن شب

     

    به امید این که نگویی

    باز هم بنویس


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
  • کینه( )

  • در زندان تن محبوسمو

    هیچ نمی دانم رهایی چیست.

    آن که خود را بر دروازه ی آزادی مستقر می داند

    اندیشه اش به شیطان فروخته

    روزگار ما روزگار کجدار و مریزیست که

    مرهمی بر دردش نیست

    سیاهی برگزیده ی انسان است

    و تباهی را در آغوش می گیرد

    سبزه را با نرخ تن فروشی عرضه می کنند

    و توهم آرامش بر چهره ها موج می زند

    چگونه این غبار شسته شود ؟

    سر نوشت مرا با هر کسی که در این حادثه ی فجیع به کشتن خود آمده

    یکی کردند

     


    + نوشته شده در ساعت توسط ♥ |
    مطالب پيشين